مهمان خاک

گرگ

سلام مریم...

میخوام تا دیدار دوباره اون چشمای نازت براید بنویسم

بعد از حرف داداشمو دیدن تو چه دنیا برایم زیبا شد،چقدر امید چقدر خوشحالی

چه شب به یاد ماندنی بود 27 مرداد...

دیدن تو و امید به  زندگی چند ساله با تو فکرم در خود فرو بست...

اگر بدونی چقدر خوشحالم چقدر با انگیزه امید دارم زندگی میکنم...

دارم تلاش خودمو میکنم که 6الی 8 ماه دیگه بیام دوباره ببینمت نه برای

تفریح یا تولد برای نشون کردنت برای نامزدیت...

دارم تلاشمو میکنم از دستت ندم با دست پر بیام پیش مادرت

تو دختر پاک مودب سر سنگین هستی درسته چند سال از من

کوچیکتری ولی چشمات میگه افکار بزرگ خوبی داری...

همه ی وجودم احساسم دلم قلبم میگه با تو روزهای فراموش نشدنی خواهم داشت

با تو خوشبخت خواهم شد....

نمیدونم چی بگم....خیلی خوشحالم که تو وارد زندگیم شدی

یه تنگری زدی که برخیزمو تلاش کنم...

امیدوارم این حسم حس دوست داشتنم 2 طرفه باشه...

مریم عزیز باز برایت مینویسم این بار از افکارم  با تو بودن با تو زندگی کردن

و فکرهایم برای آینده جفتمون مینویسم....

به راستی اسمت آرام بخش قلب من است...

به امید روزهای دلخواه...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٦/٥ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ توسط wolf نظرات ()

در من گرگی هست خسته از نبرد های پی در پی برای زندگی

در گوشه غاری نشسته و زخم هایش را میلیسد

وای از روز انتقام ...همه را غار نشین خواهم کرد...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/۳۱ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط wolf نظرات ()

احساس  میکنم نفرین شدم...احساس میکنم مرضیه منو نفرین کرده

از بعد مرضیه نتونستم دیگه با هیچ دختری ارتباط خوب برقرار کنم وقتی

تلاشمو میکنم ارتباط برقرار میکنم به یک ماه نمیرسه بهم میخوره

هرکاری میکنم بهترین سورپرایز ها بهترین هدیه ها بهترین برخورد ها

اما میره به هر بهونه ای شده ازم جدا میشه....جدیدا که اصلا دوست نمیشن

جالبه با پسر ها هم همین قضیه تکرار میشه...

احساس میکنم نفرین شدم...نمیدونم چطور از این تنهایی بیام بیرون

دیگه واقعا دارم خسته میشم...

هرچی یه حدی داره وقتی الان به یه نفر نیاز داری

وقتی بدستش نمیاری سرد میشی زده میشی وقتی پیدا میشه

تو دیگه اون کیفیت را نداری نمیتونی مثل زمانی که بهش نیاز داشتی

باهاش باشی و خدمت کنی...

منم دارم احساسمو از دست میدم...

خدایا خستم از تنهایی

جز تو هیچکسو ندارم....

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٢ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ توسط wolf نظرات ()

درمن گرگی خسته و وحشی است.....!!.!!!!!

خسته از تمام دنیا.....

خسته از بازی های قشنگ و بی مزه ی سرنوشت.......!!!!!

این گرگ زخمی درون من درگوشه ای از غار نشسته و زخم هایش را با اشک هایش میلیسد......!!!!!

وای از روز انتقام.....!!!!!

همه را غار نشین خاهم کرد.......!!!!!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٥/٢٠ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط wolf نظرات ()


Design By : Pichak