مهمان خاک

گرگ باش مثل من

لباسای رنگی رنگی و شاد بپوش .


بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه ،

اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو.


زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن !بهترین صبحانه یه لیوان آب و بعد نیم

ساعت خوردن مقداری میوه است .


صبحانه ات رو ببر تو حیاط. بقیه رو هم صدا بزن بیان.


فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که ملودی شاد و متن مثبت دارند .


روزی چند دقیقه با یه آهنگ شاد و دلچسب برقص.


توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!ߛ


بی مناسبت برا خودت و دیگران کادو بخر!


تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن


مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش


برو استخرو ماساژ و لذت ببر.


قاصدک بگیرو آرزو کن، آرووووم فوتشون کن


قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن،


هیچ وقت خودت رو به مُردن نزن


همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی


فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :


هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی...!!


بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله !


برای خسته شدن خییییییییلی زوده !


بذار هرکی هرچی دوس داره فکر کنه... بیخیااااال.... تو شاد باش .


لبخند رو هرگز فراموش نکن.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٤ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

گروهی از دوستان ملاقاتی با استاد مسن دانشگاه خود داشتند
و گفتگو خیلی سریع به مشاجره در باره
استرس و تنش درزندگی تبدیل شد.
استاد به شاگردان پیشنهاد قهوه دادو از آشپزخانه با سینی قهوه در فنجانهای متفاوت برگشت .

فنجانها شیشه ای, کریستال و چینی بودند . بعضی از فنجانها معمولی

و برخی گرانقیمت .


پس از اینکه هر دانشجو فنجانی برداشت استاد گفت اگر دقت کرده باشید همه

فنجانهایی که به نظر زیبا وجالب می امدند اول انتخاب و برداشته شدند وفنجانهای

معمولی سهم کسانی شد که زرنگی به خرج ندادند یا کمرو بودند,,,


هر یک از شما بهترین فنجان را می‌خواست و این منبع استرس و تنش شما شد .


آنچه که در واقع به دنبالش بودید قهوه بود و نه فنجان,


درحالیکه همه به دنبال بهترین فنجان بودید.


حال اگر زندگی قهوه باشد


پس شغل,پول,پست و مقام فنجان هستند,


آنها فقط ابزاری هستند برای حفظ و نگهداری زندگی,


اجازه ندهید اضطراب به دست آوردن...


بهترین فنجان ، لذت نوشیدن قهوه را از شما بگیرد!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۸ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

ما بخشی از طبیعت هستیم نه رهبر آن

ما هیچگاه گیاهی را با ریشه از خاک بَرنمی کنیم

ما زمان ساختن خانه، خاک را چندان جابجا نمی کنیم

ما هنگام بهار آرام روی زمین گام برمیداریم چون "مادر طبیعت" باردار است...

ما هرگز به درختان آسیب نمی رسانیم

ما تنها درختان پیر و خشک را می بُریم و پیش از آن برای آرامش روانش،

ستایشش می کنیم

هرگز بیش از نیاز هیزم نمی سوزانیم

اگر حتی یک درخت جوان و سرسبز را ببُریم همه درختان دیگر جنگل

اشک میریزندو اشک آنها دل ما را شکسته و زخمی می کند

خاک، مادر ...و آسمان پدر ماست...

باران عاشقانه ترین سرود هستی است

طبیعت روح (روان) دارد و مهربانی را درمى یابد

ما بخشى از طبیعت هستیم نه دارنده (صاحب) آن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٦ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

تو کجایی سهراب؟؟
خانه ی دوست فرو ریخت سرم!! 

  آرزویم را دستی دزدید...

آبرویم را حرفی له کرد....

مانده ام عشق کجا مدفون شد؟؟

همه را سوزاندن؟؟  

   گله دارم سهراب......

دل من سخت گرفته است بگو....

هوس آدمها تا کجا قلب مرا میکوبد؟؟

تا کجا باید رفت تا زچشمان سیاه مخفی شد؟؟


دوست دارم بروم....

این همه خاطره را از دل من بردارید....

عشق را جای خودش بگذارید.....

بگذارید به این خوش باشم....
که بقول سهراب....
پشت کوهها شهریست...
که در آن هیچ کسی تنها نیست....
عشق بازیچه ی آدمها نیست....
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست.......
ﺍﯼ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ...ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ...
ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ؛ﺑﺰﺭﮒ...
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ:دﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺴﺖ ...
اﯼﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ...
بﮕﺬﺍﺭ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ...
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ پﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺵ ﻏﻢ ...
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﺶ ﻫﺮﺩﻡ ...
آﺳﻤﺎﻥِ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺻﺎﻑ ﺷﻮﺩ...
و ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﺩ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ...ﻧﺮﻭﯼ
ﻭ ﺩﮔﺮﺑﺎﺭ ﻧﮕﻮﯾﯽ : "ﺳﻬﺮﺍﺏ" ﻗﺎﯾﻘﺖ ﺟﺎﺩﺍﺭﺩ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

تو کجایی سهراب؟؟
خانه ی دوست فرو ریخت سرم!!   آرزویم را دستی دزدید... آبرویم را حرفی له کرد.... مانده ام عشق کجا مدفون شد؟؟ همه را سوزاندن؟؟     گله دارم سهراب...... دل من سخت گرفته است بگو.... هوس آدمها تا کجا قلب مرا میکوبد؟؟ تا کجا باید رفت تا زچشمان سیاه مخفی شد؟؟
دوست دارم بروم.... این همه خاطره را از دل من بردارید.... عشق را جای خودش بگذارید.....بگذارید به این خوش باشم....
که بقول سهراب....
پشت کوهها شهریست...
که در آن هیچ کسی تنها نیست....
عشق بازیچه ی آدمها نیست....
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست.......
ﺍﯼ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ...ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ...
ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ؛ﺑﺰﺭﮒ...
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ:دﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺴﺖ ...
اﯼﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ...
بﮕﺬﺍﺭ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ...
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ پﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺵ ﻏﻢ ...
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﺶ ﻫﺮﺩﻡ ...
آﺳﻤﺎﻥِ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺻﺎﻑ ﺷﻮﺩ...
و ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﺩ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ...ﻧﺮﻭﯼ
ﻭ ﺩﮔﺮﺑﺎﺭ ﻧﮕﻮﯾﯽ : "ﺳﻬﺮﺍﺏ" ﻗﺎﯾﻘﺖ ﺟﺎﺩﺍﺭﺩ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

اونروز اومد گرفتی دستامو تو دستات

دیدم دوست داشتنو توی چشمات

دادمت دست خدا و شدی یه نسیم پر طراوت

نشستی رو قلبمو شدی تمام وجودم

کجاس اونروز بگیرمت در آغوش

ببرمت پیش خدا و بشی یه راز پر احساس

غریبه

حالا نوبت توست دوباره آغاز کنی شعر گفتنو

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۳ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

شاید تو اولین عشق او نباشی،

همچنانکه شاید آخرین عشق او.

اما آیا مهم است؟ وقتی که می‌دانی اکنون تو را دوست دارد؟

بله! او کامل نیست.

همچنانکه تو هم کامل نیستی.

همچنانکه تو و او هم کنار هم، هرگز کامل نخواهید بود.

همچنانکه هیچکس و هیچ چیز در هیچ جا و هیچ زمانی، کامل نبوده است.

اما، اگر در تلخی لحظه‌ها، می‌تواند شیرینی لبخند را بر لبانت پدیدار کند،

یا تو را به مرور دوباره شادی‌ها و زیبایی‌ها، دعوت کند،

چرا او را دوست نداشته باشی؟

کنارش باش و هر چه می‌توانی نثارش کن.

شاید تمام احساسش مال تو نیست،

شاید تمام لحظه‌‌های روز به فکرت نیست،

اما یادت باشد که او، بخشی از وجودش را در اختیار تو قرار داده است،

که می‌داند در شکستن آن، بسیار توانمندی:

او قلبش را به تو داده است.

پس مراقب باش تا به او آسیبی نزنی.

تلاش نکن تغییرش دهی، یا تحلیلش کنی

یا بیش از آنکه می‌تواند در اختیار تو قرار دهد،‌ از او انتظار داشته باشی

دوستی و رابطه، می‌تواند دشوار نباشد.

کافی است

وقتی تو را خوشحال می‌کند، لبخند بزنی

وقتی تو را ناراحت می‌کند، به او بگویی

و وقتی که پیش تو نیست، دلتنگش باشی…

رابطه، قرار است به ما بیاموزد که هیچکس کامل نیست و قرار نیست باشد.

***باب مارلی***

 

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/۳٠ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

در جنگل من هوا سرد است...
آهو ها با کفتارها می چرخند...
روباه ها قصد فریبم را دارند...
دیگر گرگی وجود ندارد...
با وجود سختی ها و زخم های روی تنم...
من هنوز گرگ مانده ام...
با وجود اینکه آسمان را ابرهای تیره فرا گرفته...
من هنوز به خورشید خیره می شوم...
با وجود اینکه همه چیز بر علیه من است...
ولی من هنوز بر فراز کوه با غرور زوزه می کشم...
ای سرنوشت من...
بدان که طوفان سختی هایت...
آتش وجودم را خاموش نخواهد کرد...
من تا آخر ایستاده ام..

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٦ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

ﺭﻭﺯﻱ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ

ﻧﻤﯿﮑﻨﻢﺩﯾﮕﺮ ﺍﻣﯿﺪﻱ ﻧﺪﺍﺭﻡﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮐﻨﻢ؟


ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺧﺪﺍ ﺟﻮﺍﺑﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ :ﺁﯾﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻱ؟

ﮔﻔﺘﻢ :ﺑﻠﻪ ﺩﯾﺪﻩ ﺍﻡ .


ﺧﺪﺍ ﮔﻔﺖ : ﻣﻮﻗﻌﯿﮑﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻭ ﺳﺮﺧﺲ ﺭﺍ ﺁﻓﺮﯾﺪﻡ،

ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎﻣﺮﺍﻗﺒﺖ ﻧﻤﻮﺩﻡ .


ﺧﯿﻠﯽ ﺯﻭﺩ ﺳﺮﺧﺲ ﺳﺮ ﺍﺯ ﺧﺎﻙ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﻣﺎ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺭﺷﺪﻧﮑﺮﺩ… ﻣﻦ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﻄﻊ ﺍﻣﯿﺪ ﻧﮑﺮﺩﻡ .


ﺩﺭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﺎﻝ ﺳﺮﺧﺴﻬﺎ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺭﺷﺪ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺧﺒﺮﻱ ﻧﺒﻮﺩ .


ﺩﺭ ﺳﺎﻟﻬﺎﻱ ﺳﻮﻡ ﻭ ﭼﻬﺎﺭﻡ ﻧﯿﺰ ﺑﺎﻣﺒﻮﻫﺎ ﺭﺷﺪ ﻧﮑﺮﺩﻥ . ﺩﺭ ﺳﺎﻝ ﭘﻨﺠﻢ ﺟﻮﺍﻧﻪ


ﮐﻮﭼﮑﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﺷﺪ. ﻭ ﺩﺭ ﻋﺮﺽ ﺷﺶ ﻣﺎﻩ

ﺍﺭﺗﻔﺎﻋﺶ ﺍﺯ ﺳﺮﺧﺲﺑﺎﻻﺗﺮ ﺭﻓﺖ .


ﺁﺭﻱ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﺪﺕ ﺑﺎﻣﺒﻮ ﺩﺍﺷﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﻗﻮﻱ ﻣﯿﮑﺮﺩ . ﺁﯾﺎ ﻣﯿﺪﺍﻧﯽ ﺩﺭ


ﺗﻤﺎﻣﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺩﺭﮔﯿﺮ ﻣﺒﺎﺭﺯﻩ ﺑﺎ ﺳﺨﺘﯿﻬﺎ ﻭ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺑﻮﺩﻱ . ﺩﺭ


ﺣﻘﯿﻘﺖ ﺭﯾﺸﻪ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﺴﺘﺤﮑﻢ ﻣﯿﺴﺎﺧﺘﯽ؟


ﺯﻣﺎﻥ ﺗﻮ ﻧﯿﺰ ﻓﺮﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﻫﻢ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ .


"" ﻧــــﺎ ﺍﻣـــﯿﺪ ﻧــﺸﻮ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٥ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

بغضم گرفته وقتشه ببارم


چه بی هوا هوای گریه دارم


باز کاغذام با تو خط خطی شد

امروز تختی خالی شد که صدایش ماندگارشد


یکی یکدونه ی موسیقی من


یادت بود میگفتی نگران منی


اره نگرانت بودیم این چند روز


بغض ما امروز شکست


میدانم الان جاده یکطرفه ایی بسمت خدا داری


سلام ما را به حسین پناهی ها ، خسرو شکیبایی ها و عسل بدیعی ها برسان


آسمانی شدنت مبارک!!این دنیاجای فرشتهانیست...


روحش شادیادش همواره گرامی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۸/٢٤ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط غریبه نظرات ()


Design By : Pichak