♚گــرگــــــارو [ رامـــ ] کـــردم..

ســَــــــگا [ شـــاخ ] شـــــدن بـــــرامـــ ! ♚


تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/۱٥ | ٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
پروفسور حسابی:

۲۲ سال درس دادم؛

۱- هیچگاه لیست حضور و غیاب نداشتم.
(چون کلاس باید اینقدر جذاب باشد که بدون حضور و غیاب شاگردت به کلاس بیاید)

۲- هیچگاه سعی نکردم کلاسم را غمگین و افسرده نگه دارم!
(چون کلاس، خانه دوم دانش آموز هست)

۳-هر دانش آموزی دیر آمد، سر کلاس راهش دادم!
(چون میدانستم اگر ۱۰ دقیقه هم به کلاس بیاید؛ یعنی احساس مسئولیت نسبت به کارش)

۴- هیچگاه بیشتر از دو بار حرفم را تکرار نکردم.
(چون اینقدر جذاب درس میدادم که هیچکس نگفت بار سوم تکرار کن)

۵- هیچگاه ۹۰ دقیقه درس ندادم!
(چون میدانستم کشش دانش آموز متوسط و کم هوش و باهوش با هم فرق دارد)

۶- هیچگاه تکلیف پولی برای کسی مشخص نکردم!
(چون میدانستم ممکن است بچه ای مستضعف باشد یا یتیم..)

۷- هیچگاه دانش آموزی درب دفتر نفرستادم.
(چون میدانستم درب دفتر ایستادن یعنی شکستن غرور)

۸- هیچگاه تنبیه تکی نکردم و گروهی تنبیه کردم!
(چون میدانستم تنبیه گروهی جنبه سرگرمی هست ولی تنبیه تکی غرور را میشکند)

۹- همیشه هر دانش آموزی را آوردم پای تخته، بلد بود.
(چون میدانستم که کجا گیر میکند نمیپرسیدم!)

یاد و نامش گرامی باد❤️


تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/۱٢ | ٩:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
دوبـــاره دیدمـــش...
دلـــم برایــش سوخــت انگــار دلــش را کـــسی شکـــسته بــود...
ایــن همــون آدمــی نبــود کــه مــن میشناخـــتم...
از فِــراقِ یـــار درد مـــی کـــشید گُـــمانم معـــشوقه اش گـــرفتارِ چشمـــانِ دیگــری شـــده بـــود...
امّــا کــسی جُــز مــن ســوادِ خــواندنِ نگــاهش را نداشـــت...
کـــاش مــیتوانســتم کُـــمکـــش کـــنم ولــی بــاید تنهـــایش مـــی گُـــذاشتم
 تــا بــا دردهــایش آرام بگـــیرد...
بـــرایِ همـــین آینـــه را شکــــستم...!
@dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/٤ | ۸:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
#تلنگر

به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.

وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد. به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم...

آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند. بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.

قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ...

Join 🔜👇👇
💞 @dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/٢ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
♤ﯾِـکــ ﮔـﻮﺷــہ ےِ ﺩِﻧـﺞ 
♤ﯾـکــ ﻧﻘﻄـہ ۰
♤ﯾــکـ ﻋـﺎﻟﻤـِہ ﺑُﻐــﺾ
♤ﯾــکــ ﺩُﻧﯿـﺎ ﺣــَﺮﻑ
♤ﯾــکـــ ﺩﻝِ ﺷﮑـــﺴﺘـــہ
♤ﻭ ﺑــے ﻧـَـﻬﺎﯾﺖ ﺧـﺎﻃﺮﻩ
♤ﮐـﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑَﺮﺍےِ ﺟـَـﻮﺍﻥ ﻣـَـﺮﮒ ﺷُﺪﻥ
@dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
اگر واقعاً دلى تنگتان باشد
همان صبحِ اولِ وقت
همان سر ظهر
همان لابلاى شلوغى هاى روزمره
همان پشت ترافیک ها
یکى از همان جاها نثارتان میشد
نه آخرِ شب
درست قبل از خواب...
شما دقیقاً اولویت آخر هستید!
دل خوش نکنید

👤علی قاضی نظام

@dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()

بهترین زمان برای رفتن وقتی ست که فکر می‌کنی عاشقش شده ای.
من بلد نبودم جواب پیغامش را با تاخیر بدهم. میخواستم اما نمی‌توانستم. نمی‌دانستم که نباید هر روز بگویم دوستت دارم. بلد نبودم غیرتی نشوم. جمله‌های دیگری بجز قربان صدقه رفتنش بر زبانم نمی‌چرخید، بلد نبودم عاشقش نباشم، برای همین از دست دادمش.
عشق بازیست و تو باید بلدش باشی قواعد نه چندان پیچیده اش را. در دوست داشتن افعال و اعمال معکوس بر حس، همیشه بهتر نتیجه داده اند. گاهی آزار کسی که دوستش داری بیشتر جواب می‌دهد.
رفتن، همیشه نماندن و ترک کردن نیست، بشرطی که بدانی کِی.



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()

یادم می آید یکسال تمام ، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم
از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...
گفتم باشد،
گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...
قبول کردم...
خرید!
از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...
خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه میماندم...
درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس می کوبید...طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده ام کرده بود ...
به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛
"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..
باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..
نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..
هیچکس برایش تو نمی شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:
دوست داریم ،
در قفس می اندازیم
و بعد
رهایشان می کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند
و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...
مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.
یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگتان می کند...
🆔 @love_plus 📚



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • گسیختن | فارسی بوک