مهمان خاک

گرگ باش مثل من

در زبان لُری شوهر را (میره) گویند!!! که برگرفته از واژه میریاست، که آریاییان

هفت هزار سال پیش به نان آوران خانه میگفتند...


این است دیرینگی قوم لُــــــــــــــــــــــر................


چقد زیبا گفت سیمین بهبهانی:


میدانید از کی لر مظهر خنده شد؟!


از وقتی که تو که خود را صاحب فرهنگ میدانی، مهمانش شدی!!


و او تنها گوسفندش را برایت سر برید و با خوشرویی از تو پذیرایی کرد !!

و آنگاه که به شهر پر زرق و برق تو آمد، آدرس ساندویچی سر کوچه را با

نگاهی عاقل اندر سفیه به او نشان دادی !!!


میدانی از کی لر مظهر خنده شد؟!


آنگاه که او تمام زندگیش را به زنش سپرد !!


و تفنگ به دست از شهر و ناموس تو دفاع کرد !!


میدانی از کی لر مظهر خنده شد؟!


آنگاه که تو به راحتی دین متجاوزین به کشورت را قبول کردی و او جنگید !


و جان داد ! ولی آن ننگ را نپذیرفت...


تا توی صاحب فرهنگ و هموطنش آن را به او قالب کردی !


میدانی از کی لر مظهر خنده شد؟!


آنگاه که تو نفت را از سرزمین او استخراج کردی تا با پولش به لر فخر بفروشی

و آنچنان دچار توهم شوی که خود را صاحب فرهنگ بدانی و لر را

بی فرهنگ خطاب کنی...


سرگذشت احمقانه خود را به اسم لر و در قالب جک لری بیان نکیند !!

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/٢ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط غریبه نظرات ()

ﮔﺮﮒ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﻃﻌﻤﻪ ﺍﺵ ...
ﻧﺰﺩﯾﮑﺶ ﺷﺪ
ﺑﻮﯾﯿﺪﺵ
ﺑﻮﺳﯿﺪﺵ ﻭ
ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﺩﺭﯾﺪ ...
ﺍﻓﺴﻮﺱ ...
" ﺫﺍﺕ " ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺳﺪ !!...
ﺷﯿﺮﻫﺎ ﺍﺩﻋﺎ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﺳﻠﻄﺎﻥِ ﺟﻨﮔــَـﻠَﻨﺪ !
ﻭ ﺑﺒﺮ ﻗﻮﯼ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﯿﻮﺍﻥِ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ!
ﺍﻣﺎ ﺧﻨﺪﻩَ ﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻢ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭِ ﯾﮏ ﺁﺩﻡ
ﺩﺭ ﺳﯿـــﺮﮎ ﺑﺎﻻ ﻭ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯿﭙَﺮﻧﺪ !
ﻭﻟــﯽ " ﮔﺮﮒ " ﺭﺍﻡ ﻧﻤﯿﺸﻮﺩ !
ﻫﻤـــﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﺯﯼ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ " ﮔﺮﮒ "
ﺣُــﮑﻤﺶ " ﻣـــَـــﺮﮒ " ﺍﺳﺖ........................

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/٢٩ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ توسط غریبه نظرات ()

متنو عکس کار خودمونه کپی آزاد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٢٥ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط غریبه نظرات ()

گرگ فقط یک دوست دارد:عقل و سیاستش
گرگ یک دشمن دارد:اعتمادش
یک هدف دارد:دریدن و نابود کردن
گرگ یک زخم دارد:شلاق سرنوشت بر قلبش
یک دوا بر زخم هایش دارد:زوزه
یک عشق دارد:جفتش
گرگ یک نفرت دارد:خیانت
یک افتخار دارد:اصالتش
گرگ یک میراث دارد:شعله های آتش
یک علاقه دارد:کشتن
گرگ یک حرف دارد:صداقت
گرگ یک غم دارد:تنهایی
گرگ یک جرم دارد:بی گناهی
گرگ یک سلاح دارد:خشمش
گرگ یک چیز را می شناسد:نابودی
گرگ یک آشنا دارد:ماه
گرگ یک قلب دارد که ان را نیز دریده
گرگ یک منطق دارد:دریدن
گرگ یک قانون دارد:زنده ماندن
گرگ یک رنگ دارد:تاریکی
گرگ یک روش دارد:جنگیدن و تنها ماندن
و یک خاطره دارد:اولین خون
ای خدا این حیوان مگر چیست؟
آوای وحش از قعر جنگل در گوشم فریاد کشید او فقط یک گرگ است........

با سپاس از منوچهر شالو برای این متن

تقدیم به دوستان خوبم ماه بانو و clash wolf

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/۱٥ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

حیوان عجیبی ست

! کشته میشود امااسیر نمی شود...

گرگ...

در جنگل من هوا سرد است ....

آهوها با کفتارها می چرخند...

روباه ها قصد فریبم را دارند...

دیگر گرگی وجود ندارد...

باوجود سختی ها وزخم های روی تنم...

من هنوز گرگ مانده ام...

با وجود اینکه آسمان را ابرهای تیره فرا گرفته....

من هنوز به خورشید خیره می شوم...

با وجود اینکه همه چیز بر علیه من است...

ولی من هنوز بر فراز کوه با غرور زوزه میکشم...

ای سرنوشت من..!!!

بدان که طوفان سختی هایت...

آتش وجودم را خاموش نخواهد کرد...

من تا آخر ایستاده ام...

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٧ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

گرگ روزگار بودم....


شغال ها هم جرات رویا رویی با من را نداشتند.....


حال که توبه کرده ام ...


اهو ها هم برایم خط و نشان میکشند.... ...


درست است که ما رفته ایم و توبــــه کرده ایم اما به اهو ها بگویید

در قلمروی ما با احترام عبور کنند مگر نمیدانند که توبه گرگ مرگ است

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱/٧ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

سلام دوستان

من اومدم تهران سرکار

تو یه ساختمون تو تهرانپارس سرایداری میکنم

فعلا نت ندارم که بهتون سر بزنم یا پست بذارم

منو ببخشین

منتظرم باشین

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۱٦ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()


ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ
ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮﻫﺴﺘﻢ؟
ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺨﺸﺶ ﮐﻨﯽ
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻢ
ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﭼﺮﺍ !
ﻣﺤﺪﻭﺩ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﯾﮏ ﺩﻫﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﮐﻨﯽ ﻭﺣﺮﻑ ﺧﻮﺏ ﺑﺰﻥ
ﯾﮏ ﻗﻠﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﮕﺸﺎﯾﯽ
ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻧﯿﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ
ﯾﮏ ﺑﺪﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ
ﻓﻘﺮ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻓﻘﺮ ﺭﻭﺣــــﯽ ﺳﺖ.
ﺩﻝ ﺁﺩﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ :
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﻮﭼﮏ ،
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﺳﺎﺩﻩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﯾﻌﻨﯽ ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ..
ﺑﻪ ﯾﮏ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﺎﻟﯽ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺩﻥ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺳﺶ : ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺕ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ ؟
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ !
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ؛ ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﯼ :
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ .
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ .
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻓﻘﺮ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

مینویسم از دور،واسه یه دوست

که بودن با او یه آرزوست

یه آرزوی شیرین توی آین دنیای تلخ

آرزوها بزرگ اما یافتنی

تو هم جزو همون آرزوها

خواهم رسید بهت آرام آرام

 

سیادر

این شعر خودمه برای عشقم جالب نیست چون من اصلا شاعر نیستم

خط آخر یه راز توش هست...

ممنون وقت گذاشتین خوندین و خندیدین خخخخ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٦ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

اونروز اومدی گرفتی دستامو تو دستات

دیدم دوست داشتنو توی چشمات

دادمت دست خدا و شدی یه نسیم پر طراوت

نشستی رو قلبمو شدی تمام وجودم

کجاس اونروز بگیرمت در آغوش

ببرمت پیش خدا و بشی یه راز پر احساس


راز دوست داشتنی من!باهات حرف دارم،خوب گوش کن.

حرف هایی که همش توی کاغذ مینویسم

و بعد به جای لمس اون برگه توسط دست های پر مهرت

سطح سطل آشغال رو حس میکنه بعد سوزونده شدن

چون اون حرفارو هیچ وقت برات نگفتم

تا ندونی چی میگذره تو قلب تنهام

راز پر احساس من!این روزا که هر شب توی خوابمی و

بی صدا یه گوشه نشستی

دوست دارم با سکوتم توی هیاهوی چشمات داد بزنم

داد بزنم بگم که داره چی میشه تو روزگارم

چی میشه به دور از چشم های نازنینت

منو ببخش که نشد که بشه اون چیزی ک دلت میخواست

اون چیزی ک دلم میخواست

میدونی اخه خدا نخواست

نخواست که دست های سردت بمونه تو دست های گرمم

پس گریه نکن

بخند

بخند که لبخندت تمام دنیای منه

بخند تا جون بگیرم از طراوت لب هات

راز پر احساس من!میدمت دست خدا

و تو خاطره ها همیشه تو آغوشمی

و جات توی قلبم

دوستت دارم تا بیکران

هر لحظه را با من بمان

عشقم!

قلبم میون دستات 

برو خدا به همرات

 

اولی شعر منه و یه شاعر خوب و توانا این شعر منو ادامه دار کرد و سرود

ازش تشکر میکنم

از اینکه شعر بده را ادامه دار کردین و لب به شعر

سرودین ازتون سپاسگذارم

شعر بنده زیاد هم زیبا نبود من اصلا شعر گفتن بلد نیستم خخخ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()


Design By : Pichak