‌ گرگ ؛
عاطفه ندارد
رحم ندارد ؛
فکر ندارد ...
ولی !
اگر بفهمد " دوستش داری" رام می شود
حتی اگر بیرحم ترین گــــــــــرگ باشد ....
" آدم " ؛
عقل دارد
شعور دارد
فکر دارد
ولی !
اگر بفهمد " دوستش داری " گــــــــــــرگ می شود ...
حتی اگر رام ترین آدم زمین باشد ...
_ فرق است میان گرگی که گرگ به دنیا آمد ،
و آدمی که گرگ شد


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۸ | ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
تنهایی ما را
گرگها بفهمند بهتراست

تا

آدم های گرگ صفت

چرا که
گرگها بره ها را می درند

واین جماعت باور ما را ...


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢٥ | ۸:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
مردها 
مظلوم ترین جنس آفریدهٔ خدایند
شاید شما توی دلتان ،
یا بلند بلند بخندید و بگوئید :
جوک میگویی؟
یا مثلا بگوئید :
مردها؟
مظلوم؟
این هم از آن حرفهاست!
اما راستش این است که مردها ،
پشت نقاب غرور و منم ،
منم شان ،
گاه کودکانی معصوم و بی پناهند ،
گاه عاشقانی نگون بخت ،
و گاه پیرمردی تنها توی پارک ،
و من فکر میکنم ،
که ته ته خوشبختی هر مردی ،
خندهٔ زن و بچه اش است...
مردها را سخت میشود شناخت ،
همه شان ته ریش ندارند ،
همه شان فیتنس نیستند ،
اتفاقا بعضیهایشان کچل و بی قواره اند ،
بعضی دندانهای جلوئیشان افتاده و بعضیها ،
کوتاه اند با یک گلوله شکم!
اما همین مردهای معمولی ،
وقتی شما دارید خرید میکنید ،
یا وقتی آرام برنامهٔ آشپزی نگاه میکنید ،
یا موقع سرخ کردن بادمجان ،
حتی وقتی که با بیحوصلگی از یقه های همیشه چرکشان گلایه میکنید ،
مشغول جنگ هستند ،
جنگ با مشغولیات ذهنی خودشان ،
با راست و ریس کردن اجاره خانه ،
با چک سر برج ،
با قسط فلان ،
با اینکه چطور کنار اینهمه مشکلات لبخند یادشان نرود ،
و تاریخ تولد و
عقد و ازدواج و هزار چیز عجیب دیگر ،
که برای شما فرشته ها مهم است
، یا چطور یک گوشهٔ آرام پیدا کنند
تا دردهایشان را توی سطل تنهائیٔ خودشان عق بزنند ،
مردها ،
موجودات مظلومی هستند ،
حواستان باشد ،
که اگر دلشان خوش یک استکان چای است ،
همیشه حاضر باشد ،
که تعریف کنید ازشان ،
حتی اگر شکمشان گنده
و کله شان کچل است ،
مردها ،
به محبت زنده اند ،
و نه هیچ چیز دیگر ،
باقی قضایا فقط فکرهای زنانه است ،
بریزیدشان دور و طور دیگری نگاه کنید ،
دنیا واقعا زیباست...


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٢۱ | ٩:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
.
چند وقتی است..
چند وقتی است زیبا که دیگر پیام هایت نمیرسد به من..
دیگر صدای تیک تیک دستگاه تلگراف خانه را نمیشنوم...
دیگر منشی ساده تلگراف خانه ..
با همان عینک ته استکانی دسته طلایی اش ...
با تمام حسرت غرق شده در قرینه چشمانش...
عاشقانه هایت را برایم نمیخواند...
اه که چه حس خوبی داشت زیبای من...
نمیدانم چه شده ..
اما سیم بانان را خبر کن..
شاید درخت کاج سر سبزی که ...
روزی دستهایمان را از فراسوی یکدیگر به هم میرساند.. 
همان درخت کاجی که تمام خاطرات بچه گیمان را همراه ریشه هایش نگهداری میکرد..
افتاده باشد ...
سیم بانان را خبر کن...زیبا
من رو به پایانم...


#بهراد_سعادتی


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/۱۳ | ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
⚜ اگر فکر می کنید دنیا باید تغییر کند تا حال شما خوب شود
همیشه باید تا آخــر‌‌ دنیــا ناراحت و ناراضـی بمانید
نگــرش خود را تغییــر داده تا همواره شاداب، سالم، جوان و پرانرژی باشید .
🆔 @love_plus


تاريخ : ۱۳٩٥/٥/٥ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
‍ ما دچار
ذهن زیاده گو شده ایم

به هیچ عنوان
حق قضاوت و ارزیابی
دیگران را نداریم
زیرا که هیچ گاه
جای آنها زندگی نکردیم

قرار نیست
بر اساس دانش و تجربه ای اندک برای دیگران حکم صادر کنیم
که باید چگونه باشند

ما تنها حق انتخاب نوع زندگی خویش را داریم
که خوب زندگی کنیم

باید خودمان را تربیت کنیم
تا از ما سوالی نکردند
ابراز نظر نکنیم
تا از ما درخواست نکردند
دخالتی نکنیم
تا از ما کمکی نخواستند
وارد حریم کسی نشویم
تا از همه ابعاد زندگی کسی
با خبر نیستیم
با نظرات مان
حال بد ایجاد نکنیم

ما هر گاه
این امکان را داشتیم
که دقیقا
جای کسی زندگی کنیم,اتفاقات زندگی او را تجربه کنیم,
از نگاه او ببینیم,مشکلات او را بچشیم
آنگاه
میتوانیم نظری ابراز کنیم

یک راه حل قاطعانه و کلیدی
برای همه ما ایرانی ها
کار ساز است:
{به من چه!}
حقیقت این است که
خیلی اتفاقات
خیلی آدم ها
خیلی رفتارها
و...
اصلا و اصلا به ما مربوط نیست
و
به من چه
راه حل خیلی خوبیست
تا سر منیت و نفس و غرورمان را بزنیم
تا حرافی ها خاموش شود.

وقتی مراقب ذهن مان باشیم
تا هر چیزی را در خود جمع نکند آنگاه سلامت درونی ما بازمیگردد
و
مهمتر از آن
سلامت یک جامعه انسانی
اگر میخواهیم حال جامعه ما
خوب باشد
باید از خودمان آغاز کنیم.

با آرزوی ذهنی خاموش
و دلی سرشار

#پوریاپاکرو (روانشناس)

@love_plus 💟


تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۸ | ٧:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
اگر بهت پیام نمیدم
اگر سردم
اگر بداخلاقم
اگر زود قهر میکنم
اگر دعوات میکنم...
دلیل نمیشه دوستت ندارم
بیشتر از چیزی که باور داری و فکر میکنی و ثابت شده بهت, دوستت دارم
برام سخته که باور کنم دیگه مال من نیستی
برام سخته هرروز منتظرم که خبر ازدواجت به گوشم برسه
برام سخته که ببینم تنت روحت احساست محبتت وجودت مال کسه دیگریس
سخته ببینم زندگیتو با کس دیگری قرار آغاز کنی که معلوم نیست بتونه خوشبختت کنه یا نه.
کارایی که من می خواستم برات انجام بدمو برات انجام میده یا نه...
دارم داغون میشم...
یک روز ازت خبر نداشته باشم دلم برات تنگ میشه
و این نامردی و خیانته که ازم قول گرفتی خوشبتو شاد زندگی کنم
وقتی که شادیو خوشبختیو باتو میبینم...
هیچی نمیتونه آروم کنه...
سیگار پشت سیگار
مشروب پشت مشروب
گریه پشت گریه
آهنگ پشت آهنگ
هیچکدوم آرومم نمیکنه
چیزی فراتر از اینا حتی مرگ میخوام
مرگ هم آرومم نمیکنه
چیزی مثل آغوشت میخوام تا آروم بشم
سخته برام نیستی
ببخش که بداخلاقم
شرمندم سراغتو نمیگیرم
معذرت میخوام همیشه باید تو پیام بدی
آخه سخته برام من حالتو بپرسم من اول پیام بدم چون قراره چند وقته دیگه مال کسه دیگری بشی.
نگرانتم
خستم
افسردم
تنهام
ناراحتم
داغونم
با این حال همیشه حامتیم
همیشه هوادارتم
همیشه منتظرتم
تا اگر خوشبختت نکرد من خوشبختت کنم من...
شرمندم که شرایط زندگیم طوری نیست
که مورد قبول خانوادت باشه
تا تورو بدن بهم حق دارن...

شرمندم پرنده غریبم شرمندم...

😢😔😕😞
🆔 @dayman1 🅿️


تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢٧ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
همیشه میگفت دوستت دارم،
انگار تکه کلامش بود و
من هم گذرامیگفتم منم همین طور عزیزم...
از همان مکالمات زناشویی،از همان هایی که مردها از زن ها می شنوندو قدرش را نمیدانند.
همیشه مرتب بود،حتی اگر لباس هایش ساده بود،بوی تنش به قدری فریبم می داد
که اگر بدترین حرف دنیا را هم می زد وقتی در آغوشش میگرفتم پسر هجده ساله ای میشدم
 که فریب زن بازیگوش فامیل را خورده! همه چیز را فراموش میکردم 
و در آن لحظه فقط به این فکر میکردم که چه خوب است این زن مال من است.
همیشه شیطنت داشت،نگاه هایش جذاب بود،انگار نه انگار که یه نفر دارد با من زندگی میکند،ا
نگار تمام زن های دنیا مال من بودند...هیچ وقت برایم تکراری نشد،کم حرف بود
 اما اگر غر میزد انقدر خوشحال میشدم درون خودم،که چیزی میگفتم که بیشتر حرص بخورد
 و بیشتر با من بحث کند.

ابراز علاقه اش همیشه سر جایش بود،آنقدر قربان صدقه ام می رفت که گاهی با خودم میگفتم
مگر من چه دارم که همسرم انقدر به من علاقه مند است؟
یک شب انگار کلافه بود،یادلش میخواست حرف بزند، با هم بحثمان شد،بحث که نه،
 چون همیشه در جواب من سکوت میکرد، می دانید همیشه به قدری کار داشتم که وقت نمیکردم
 بااو به طور مفصل صحبت کنم، یابهانه می آوردم،آن شب مثل همیشه زیبا بود،
 آرایش ملایمی داشت،چشمان سیاهش به قدری میدرخشید که همیشه حتی وسط بحث مرا به وجد می آورد،
 لبانش به سرخی انار...زیبایی اش وصف نشدنی ست... و من هم برای فرار، دست پیش گرفتم،
 گفتم میبینی که وقت ندارم، کارهایم زیاد است، من هرکاری میکنم برای آسایش و رفاه توست،
گفت کاش من در زندگیت نبودم تا اذیت نمی شدی.این را که گفت خیلی ناراحت شدم،
گفتم خدا کنه تاصب نباشی،خیلی عصبانی بودم،مردها زمانی که عصبانی میشوند ممکن است
 هرچیزی بگویند،بی اختیار این حرف را زدم..این را که گفتم،خشکش زد،برق نگاهش یک آن خاموش شد،
به مدت سی ثانیه به من خیره شد و بعد رفت به اتاق خواب و در را بست.
هر شب در آغوشم بود،حتی زمان هایی که زودتر از من میخوابید ولی آنشب نمیدانم
 چرا تمام بدنش یخ بود،بعد ازینکه کارهایم را کردم رفتم کنارش تا بخوابم،با وجود اینکه با من قهر بود
 اما لباس خواب حریر قرمز رنگش تنش بود،موهای بلندش روی صورتش ریخته بود، 
چهره اش با شب های قبل فرق داشت، در آغوشش گرفتم، خواسته ای نداشتم فقط افتخار کردم
 که زیباترین زن دنیا را دارم،سرش را روی سینه ام گذاشت،نفس عمیقی کشید و خوابیدیم...
آن شب خواب عمیقی داشتم،اصلا بیدار نشدم.......
از آن شب پنج سال میگذرد و حتی یک شب خواب آرامی نداشته ام،
هزاران سوال ذهنم را درگیر کرده،هزاران سوالی که حتی پاسخ یک سوال را هم نتوانسته ام پیدا کنم....
گاهی با خود میگویم مگر با یک جمله در عصبانیت می شودیک نفر را به قتل رساند؟
مگرچقدر امکان داردیک جمله به قدری برای یک نفر سنگین باشد که با شنیدنش قلبش بایستد؟......!!! 
همسرم دیگر بیدار نشد،دچار ایست قلبی شده بود و دلیلش هم مشخص نشد،چون نه اهل دود بود نه غیره....!!
تمام این مدت هنوز زنی را با آن احساس ندیده ام و نمیخواهم ببینم
،شاید همسرم از قبل آن شب از دنیا رفته بود،از روز هایی که لباس های رنگارنگ میپوشید
 و من درون خودم تحسینش میکردم اما در ظاهر نه،شاید شب هایی که در تمام مهمانی ها میدرخشید
 و نگاه همه مردان را متوجه میشدم که حسرت داشتنش  را میخوردند 
و من بی تفاوت در کنار او لبخند میزدم و زیبایی اش را نمی ستودم،شاید زمانی از دنیا رفته بود
 که انتظار داشت صدایش را بشنوم اما طبق معمول وقتش را نداشتم.... 
کارهایم ناخواسته رو به روال تر شد،همان وضعی را دارم که همسرم همیشه آرزویش را داشت
 به آنجا برسم!!! 
به روزهایی فکر میکنم که چیزهایی را دوست داشت و برایش نمیخریدم و به شوخی میگفتم انشاا...
 بعدا و او طبق معمول سکوت می کرد.
تمام آرزویم این است که زمان به عقب برگردد و مردی باشم که او انتظار داشت،
بعد مرگش ناخود آگاه دنبال چیزی میگشتم،کشوی کنار تخت را باز کردم، یک نامه در آن بود
که پر از گلبرگ های گل رز بود،پاکت را که باز کردم جواب آزمایشش بود که مثبت بود
،تمام دنیا برای بار دوم بر روی سرم آوار شد، خانواده همسرم درخواست کرده بودند
 که پزشکی قانونی درین مورد چیزی به من نگوید تا بیشتر ناراحت نشوم!.... 
غم از دست دادن دو عزیز مرا نابود کرد ،آن شب برای این میخواست بیشتر با هم باشیم
تا خبر بچه دار شدنمان را به من بدهد...
من نه تنهاهمسر نالایقی بودم بلکه به عنوان بدترین پدر هم، هر شب خودم را سرزنش میکنم....
حالادیگر نمیتوانم با کسی صحبت کنم، آرامم ولی دلم همیشه آشوب است،
شبها لباسش را در آغوش می گیرم و هزاران بار از او معذرت خواهی میکنم
ولی به قدری از من ناراحت است که پاسخی نمی دهد....کاش قدر همدیگر را بدانیم
🆔 @love_plus 🅿️


تاريخ : ۱۳٩٥/٤/٢۱ | ٧:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • خرید بک لینک | بک لینک فا