♤ﯾِـکــ ﮔـﻮﺷــہ ےِ ﺩِﻧـﺞ 
♤ﯾـکــ ﻧﻘﻄـہ ۰
♤ﯾــکـ ﻋـﺎﻟﻤـِہ ﺑُﻐــﺾ
♤ﯾــکــ ﺩُﻧﯿـﺎ ﺣــَﺮﻑ
♤ﯾــکـــ ﺩﻝِ ﺷﮑـــﺴﺘـــہ
♤ﻭ ﺑــے ﻧـَـﻬﺎﯾﺖ ﺧـﺎﻃﺮﻩ
♤ﮐـﺎﻓﯿﺴﺖ ﺑَﺮﺍےِ ﺟـَـﻮﺍﻥ ﻣـَـﺮﮒ ﺷُﺪﻥ
@dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢٩ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
اگر واقعاً دلى تنگتان باشد
همان صبحِ اولِ وقت
همان سر ظهر
همان لابلاى شلوغى هاى روزمره
همان پشت ترافیک ها
یکى از همان جاها نثارتان میشد
نه آخرِ شب
درست قبل از خواب...
شما دقیقاً اولویت آخر هستید!
دل خوش نکنید

👤علی قاضی نظام

@dayman1


تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٢۳ | ٦:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()

بهترین زمان برای رفتن وقتی ست که فکر می‌کنی عاشقش شده ای.
من بلد نبودم جواب پیغامش را با تاخیر بدهم. میخواستم اما نمی‌توانستم. نمی‌دانستم که نباید هر روز بگویم دوستت دارم. بلد نبودم غیرتی نشوم. جمله‌های دیگری بجز قربان صدقه رفتنش بر زبانم نمی‌چرخید، بلد نبودم عاشقش نباشم، برای همین از دست دادمش.
عشق بازیست و تو باید بلدش باشی قواعد نه چندان پیچیده اش را. در دوست داشتن افعال و اعمال معکوس بر حس، همیشه بهتر نتیجه داده اند. گاهی آزار کسی که دوستش داری بیشتر جواب می‌دهد.
رفتن، همیشه نماندن و ترک کردن نیست، بشرطی که بدانی کِی.



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٠/٥ | ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()

یادم می آید یکسال تمام ، پا روی زمین کوبیدم که من بلبل میخواهم
از من اصرار از پدرم انکار که باید خودت بزرگش کنی هااااا...
گفتم باشد،
گفت مسئولیت دارد باید قبول کنی هاااا...
قبول کردم...
خرید!
از فردای آن روز، صبح زود باید از خواب بیدار میشدم و قبل از خوردن صبحانه ی خودم به بلبلم غذا می دادم...
خسته ام کرده بود، گاهی حتی زمان صبحانه خودم را برایش خرج می کردم و خودم گشنه میماندم...
درک نمی کردم چرا روزهایی که من خوابم می آمد یا نبودم پدرم اینکار را انجام نمی داد و با عذاب وجدان گشنگی کشیدن بلبل تنهایم می گذاشت...

یک روز که فراموش کرده بودم برایش غذا بگذارم ، به محض دیدنم سوت می زد و خودش را به قفس می کوبید...طوری که اشکم در آمد، حسابی شرمنده ام کرده بود ...
به پدرم نگاه کردم جوری که انگار او مقصر است ...
اما تنها جوابی که گرفتم این بود که؛
"دوست داشتن به همین سادگی ها نیست ..
باید مسئولیت دوس داشتنت را قبول کنی ..
نمی توانی دیگران را بگذاری مراقبش باشند ..
هیچکس برایش تو نمی شود ... !
یا چیزی را دوست نداشته باش ... یا در مقابلش احساس وظیفه کن!"

این داستان زندگی خیلی از ماست:
دوست داریم ،
در قفس می اندازیم
و بعد
رهایشان می کنیم به امان خدا
یا در بهترین حالت مسئولیتش را گردن بقیه می اندازیم
همین است که بعد از چند وقت پرنده هایمان می میرند
و گلدان هایمان پژمرده می شوند ...
مراقب آدم هایی که دوستشان دارید ، باشید.
یا شروع به دوست داشتنشان نکنید یا مسئولیتشان را تا آخر قبول کنید!
سخت است....
اما بزرگتان می کند...
🆔 @love_plus 📚



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٢٠ | ۸:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
به گرگها نباید خندید
چون گرگها خندیدن را تجربه نکردند
گرگها غمگین ترین مخلوقاتند
گرگ ها میدرند
اما دشمن را
گرگ حیله گری نمیکند
گرگ صادقانه می ایستد،ایستاده میمیرد ولی سرخم نمیکند



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱٦ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()

کاش وقتی یه دوراهی سر راهته راه و تصمیم اشتباهی میگیری 
بشه برگشت راه درسته را رفت...نه توراهی باشی که به گریه هات بخندی...
من باید الان یجای دیگه دیگه میبودم که از خنده گریه کنم..United Kingdom of uk
کاااش...

 



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/۱۱ | ۸:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()



تاريخ : ۱۳٩٥/٩/٧ | ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺷﻐﻠﺶ ‌ﺩﺍﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ، ﻧﻘﻞ ﻣﯿﮑﺮﺩ:
ﮔﺮﮔﯽ ﺩﺭ ﺍﺗﺎﻗﮑﯽ ﺩﺭ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻣﺎ ﺯﺍﯾﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺳﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﻮﻟﻪ
ﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﻭﺍیلِ ﮐﺎﺭ، ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﻣﺮﺗﺐ ﺑﻪ ﺁﻧﺠﺎ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺁﻣﺪ ﻣﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪ!
ﭼﻮﻥ‌ ﺁﺳﯿﺒﯽ ‌ﺑﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ﻧﻤﯿﺮﺳﺎﻧﺪ
ﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺗﺮﺣﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ‌ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ، ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﮑﺮﺩیم.
ﻭﻟﯽ ‌ﮐﺎﻣﻼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ.
ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺩﻩ ﮔﺮﮒ ‌ﺑﻪ ‌ ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﺮﻓﺖ ﻭ ﻫﺮ ﺑﺎﺭ ﻣﺮﻏﯽ، ﺧﺮﮔﻮﺷﯽ‌، ﺑﺮﻩﺍﯼ
ﺷﮑﺎﺭ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ‌ﻣﺼﺮﻑ ‌ﺧﻮﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ‌ﻣﯽﺁﻭﺭﺩ...
ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ‌ﺭﻓﺖ‌ ﺁﻣﺪ ‌ﺍﻭ ﺍﺯ ﺁﻏﻞ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﺑﻮﺩ، ﻫﺮﮔﺰ ﻣﺘﻌﺮﺽ
ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﻣﺎ ﻧﻤﯿﺸﺪ!!
ﻣﺎ ﺩﻗﯿﻘﺎً ﺁﻣﺎﺭ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﻭ ﺑﺮﻩﻫﺎﯼ ﺁﻧﻬﺎ ‌ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﻭﮐﺎﻣﻼً ﻣﻮﺍﻇﺐ
ﺑﻮﺩﯾﻢ...
ﺑﭽﻪﻫﺎ ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ ﺑﺰﺭﮒ ‌ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.
ﯾﮏﺑﺎﺭ ﻭ ﺩﺭ ﻏﯿﺎﺏ ﻣﺎﺩﻩﮔﺮﮒ، ‌ﮐﻪ ‌ ﺑﺮﺍﯼ ‌ﺷﮑﺎﺭ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ‌ﺍﻭ
ﯾﮑﯽ‌ ﺍﺯ ‌ﺑﺮﻩﻫﺎ ﺭﺍ ﮐﺸﺘﻨﺪ!
ﻣﺎ ﺻﺒﺮﮐﺮﺩﯾﻢ، ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ‌ﭼﻪ ‌ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ؛
ﻭﻗﺘﯽ ‌ﻣﺎﺩﻩﮔﺮﮒ ‌ﺑﺮﮔﺸﺖ ‌ﻭ ﺍﯾﻦ ‌ ﻣﻨﻈﺮﻩ ‌ﺭﺍ ﺩﯾﺪ، ﺑﻪ ‌ﺑﭽﻪﻫﺎﯾﺶ ﺣﻤﻠﻪﻭﺭ
ﺷﺪ؛
ﺁﻧﻬﺎ ‌ﺭﺍ ﮔﺎﺯ ﻣﯽﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﻣﯿﺰﺩ ﻭ ﺑﭽﻪﻫﺎ ‌ﺳﺮ ﻭ ﺻﺪﺍ می‌کردند ﻭ ﺟﯿﻎ ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻧﺪ ‌ﻭ ﭘﺲ‌ ﺍﺯ ﺁﻥ ‌ﻧﯿﺰ، ‌ﻫﻤﺎﻥ ﺭﻭﺯ ‌ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺍﺯ ‌ﺁﻏﻞ ‌ﻣﺎ ﺭﻓﺖ...

ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ، ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ‌ﺗﻌﺠﺐ ‌ﺩﯾﺪﯾﻢ، ﮔﺮﮒ، ﯾﮏ ‌ﺑﺮﻩﺍﯼ ﺷﮑﺎﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ
ﻧﮑﺸﺘﻪ ‌ﻭ ﺯﻧﺪﻩ ‌ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺁﻏﻞ ‌ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﻥ ‌ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ و ‌ﺭﻓﺖ!»

ﺍﯾﻦ ‌ﯾﮏ ‌ﮔﺮﮒ ‌ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺳﻪ ﺧﺼﻠﺖ:
ﺩﺭﻧﺪﮔﯽ، ﻭﺣﺸﯽﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﺣﯿﻮﺍﻧﯿﺖ
ﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﻣﯿﺸﻮﺩ.
ﺍﻣﺎ ﻣﯿﻔﻬﻤﺪ، ﻫﺮﮔﺎﻩ ﺩﺍﺧﻞ ‌ﺯﻧﺪﮔﯽ ‌ ﮐﺴﯽ ﺷﺪ ﻭ ﮐﺴﯽ ‌ﺑﻪ ‌ﺍﻭ ‌ ﭘﻨﺎﻩ ﺩﺍﺩ ﻭ
ﺍﺣﺴﺎﻥﮐﺮﺩ، ﺑﻪ ﺍﻭ ﺧﯿﺎﻧﺖ ‌ﻧﮑﻨﺪ.
ﻭ ﺍﮔﺮ ﺿﺮﺭﯼ ﺑﻪ ‌ﺍﻭ ﺯﺩ، ‌ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﻤﺎﯾﺪ!

ﻫﺮ ﺫﺍﺗﯽ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩ،
ﺟﺰ ﺫﺍﺕ ﺧﺮﺍﺏ...



تاريخ : ۱۳٩٥/۸/٢٥ | ٤:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : غریبه | نظرات ()
مطالب قدیمی تر
  • گسیختن | فارسی بوک