مهمان خاک

گرگ باش مثل من


ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮﯼ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﺍ ﺳﻮﺍﻝ ﮐﺮﺩ
ﭼﺮﺍ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﻘﺪﺭ ﻓﻘﯿﺮﻫﺴﺘﻢ؟
ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﭼﻮﻧﮑﻪ ﺗﻮ ﯾﺎﺩﻧﮕﺮﻓﺘﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺨﺸﺶ ﮐﻨﯽ
ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﺑﺒﺨﺸﻢ
ﺑﻮﺩﺍ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ : ﭼﺮﺍ !
ﻣﺤﺪﻭﺩ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ
ﯾﮏ ﺻﻮﺭﺕ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺮ ﺁﻥ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ
ﯾﮏ ﺩﻫﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻤﺠﯿﺪ ﮐﻨﯽ ﻭﺣﺮﻑ ﺧﻮﺏ ﺑﺰﻥ
ﯾﮏ ﻗﻠﺐ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﻭﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﮕﺸﺎﯾﯽ
ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﯽ ﺑﺎ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎ ﻧﯿﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯽ
ﯾﮏ ﺑﺪﻥ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻤﮏ ﮐﻨﯽ
ﻓﻘﺮ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻓﻘﺮ ﺭﻭﺣــــﯽ ﺳﺖ.
ﺩﻝ ﺁﺩﻣﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺎﺩﻩ ﮔﺮﻡ ﻣﯿﺸﻮﺩ :
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺨﻮﺷﯽ ﮐﻮﭼﮏ ،
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺍﺣﻮﺍﻟﭙﺮﺳﯽ ﺳﺎﺩﻩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻟﺪﺍﺭﯼ ﮐﻮﺗﺎﻩ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺗﮑﺎﻥ ﺩﺍﺩﻥ ﺳﺮ ﯾﻌﻨﯽ ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﻢ ..
ﺑﻪ ﯾﮏ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻥ ﺧﺎﻟﯽ ، ﺑﺪﻭﻥ ﺩﺍﻭﺭﯼ ﻭ ﻧﻈﺮ ﺩﺍﺩﻥ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺷﺪﻥ ﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﭘﺮﺳﺶ : ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﺕ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺍﺳﺖ ؟
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻋﻮﺕ ﮐﻮﭼﮏ، ﺑﻪ ﺻﺮﻑ ﯾﮏ ﻓﻨﺠﺎﻥ ﻗﻬﻮﻩ !
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻭﻗﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺑﻪ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ؛ ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻫﺴﺘﻢ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻫﺪﯾﻪ ﯼ ﺑﯽ ﻣﻨﺎﺳﺒﺖ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﯽ ﺩﻟﯿﻞ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮﯼ :
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﺮﺩﻥ ﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ ﯾﮏ ﻧﮕﺎﻩ .
ﺑﻪ ﯾﮏ ﺷﺎﺧﻪ ﮔﻞ .
ﻓﻘﻂ ﻫﻤﯿﻦ
ﺳﺨﺖ ﻧﯿﺴﺖ.
ﺭﻭﺯﻫﺎﯾﺘﺎﻥ ﺑﺪﻭﻥ ﻓﻘﺮ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱۱/۳ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

مینویسم از دور،واسه یه دوست

که بودن با او یه آرزوست

یه آرزوی شیرین توی آین دنیای تلخ

آرزوها بزرگ اما یافتنی

تو هم جزو همون آرزوها

خواهم رسید بهت آرام آرام

 

سیادر

این شعر خودمه برای عشقم جالب نیست چون من اصلا شاعر نیستم

خط آخر یه راز توش هست...

ممنون وقت گذاشتین خوندین و خندیدین خخخخ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٦ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

اونروز اومدی گرفتی دستامو تو دستات

دیدم دوست داشتنو توی چشمات

دادمت دست خدا و شدی یه نسیم پر طراوت

نشستی رو قلبمو شدی تمام وجودم

کجاس اونروز بگیرمت در آغوش

ببرمت پیش خدا و بشی یه راز پر احساس


راز دوست داشتنی من!باهات حرف دارم،خوب گوش کن.

حرف هایی که همش توی کاغذ مینویسم

و بعد به جای لمس اون برگه توسط دست های پر مهرت

سطح سطل آشغال رو حس میکنه بعد سوزونده شدن

چون اون حرفارو هیچ وقت برات نگفتم

تا ندونی چی میگذره تو قلب تنهام

راز پر احساس من!این روزا که هر شب توی خوابمی و

بی صدا یه گوشه نشستی

دوست دارم با سکوتم توی هیاهوی چشمات داد بزنم

داد بزنم بگم که داره چی میشه تو روزگارم

چی میشه به دور از چشم های نازنینت

منو ببخش که نشد که بشه اون چیزی ک دلت میخواست

اون چیزی ک دلم میخواست

میدونی اخه خدا نخواست

نخواست که دست های سردت بمونه تو دست های گرمم

پس گریه نکن

بخند

بخند که لبخندت تمام دنیای منه

بخند تا جون بگیرم از طراوت لب هات

راز پر احساس من!میدمت دست خدا

و تو خاطره ها همیشه تو آغوشمی

و جات توی قلبم

دوستت دارم تا بیکران

هر لحظه را با من بمان

عشقم!

قلبم میون دستات 

برو خدا به همرات

 

اولی شعر منه و یه شاعر خوب و توانا این شعر منو ادامه دار کرد و سرود

ازش تشکر میکنم

از اینکه شعر بده را ادامه دار کردین و لب به شعر

سرودین ازتون سپاسگذارم

شعر بنده زیاد هم زیبا نبود من اصلا شعر گفتن بلد نیستم خخخ

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است

آنها که لب گشودند ، خورده شدند

آنها که لال مانده اند ، می شکنند

دندانساز راست می گفت:

پسته لال ، سکوت دندان شکن است

حسین پناهی

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٥ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()


ای خالق جهان هستی
امروزقلبم سرشارازقدردانی به پاس هدیه ای است که توبمن بخشیدی. برای امکان درک این ذهن شگفت وبدن زیباازتوسپاسگزارم.
امروزمیخواهم سپاس خودرابرای هرآنچه که ازتوبمن رسیده است،تقدیمت نمایم.میدانم که راه ابرازسپاس،درمقابل زندگی ای که بمن اهدانموده ای،لذت بردن ازهرلحضه زندگی وعاشق بودن است.
امروزتمامی شادی وعشقی راکه درقلبم دارم ابرازمیدارم.خودرا دوست خواهم داشت وهمه کسانیکه بامن زندگی میکنند دوست خواهم داشت.
میدانم زندگی کوتاهترازآن است که بارنج دادن کسانیکه دوستشان دارم هدردهم.ارحضورآنانی که دوستشان دارم لذت خواهم برد،وبه انتخاب آنان همچون انتخاب خوداحترام خواهم گذاشت.
امروزباسپاسی عمیق،هدیه های تورابالذت تمام دریافت تواهم کرد. مرایاری کن تاذره ای ازبخشندگی توییاموزم وآنچه راکه دارم سخاوتمندانه بادیگران سهیم گردم.
همانگونه که توبابخشنوگی،بسیار بمن بخشیدی،یاری ام کن دربخشندگی وعشق استادباشم،تا جایی که بتوانم از آفرینش تو شادمان گردم.
مرایاری کن،همانطورکه توجهان را متجلی ساختی،من هم تجلی بخش خلاقیت های خویش باشم .وبتوانم زیبایی روحم رادراوج هنروالای انسانی ام حفظ کنم

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

لباسای رنگی رنگی و شاد بپوش .


بهترین ساعت خواب 10 شب تا 4 صبحه ،

اما حتی اگه شب و دیر خوابیدی، صبح زود بیدار شو.


زیر بارون راه برو ! نترس از خیس شدن !بهترین صبحانه یه لیوان آب و بعد نیم

ساعت خوردن مقداری میوه است .


صبحانه ات رو ببر تو حیاط. بقیه رو هم صدا بزن بیان.


فقط و فقط آهنگ هایی گوش کن که ملودی شاد و متن مثبت دارند .


روزی چند دقیقه با یه آهنگ شاد و دلچسب برقص.


توی حموم آواز بخون ! آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!ߛ


بی مناسبت برا خودت و دیگران کادو بخر!


تلفن رو بردار به دوست قدیمیت زنگ بزن


مطالعه رو تو برنامه همیشگیت داشته باش


برو استخرو ماساژ و لذت ببر.


قاصدک بگیرو آرزو کن، آرووووم فوتشون کن


قبل خواب کارهای روزت رو مرور کن،


هیچ وقت خودت رو به مُردن نزن


همه ی اینا رو گفتم و تو خوندی


فقط خواستم یه چیزی بهت بگم دوستم :


هر جا وایسی و دچار روزمرگی بشی ، مُردی...!!


بذار زندگی از اینکه تو زنده ای به خودش بباله !


برای خسته شدن خییییییییلی زوده !


بذار هرکی هرچی دوس داره فکر کنه... بیخیااااال.... تو شاد باش .


لبخند رو هرگز فراموش نکن.

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/٢٤ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

گروهی از دوستان ملاقاتی با استاد مسن دانشگاه خود داشتند
و گفتگو خیلی سریع به مشاجره در باره
استرس و تنش درزندگی تبدیل شد.
استاد به شاگردان پیشنهاد قهوه دادو از آشپزخانه با سینی قهوه در فنجانهای متفاوت برگشت .

فنجانها شیشه ای, کریستال و چینی بودند . بعضی از فنجانها معمولی

و برخی گرانقیمت .


پس از اینکه هر دانشجو فنجانی برداشت استاد گفت اگر دقت کرده باشید همه

فنجانهایی که به نظر زیبا وجالب می امدند اول انتخاب و برداشته شدند وفنجانهای

معمولی سهم کسانی شد که زرنگی به خرج ندادند یا کمرو بودند,,,


هر یک از شما بهترین فنجان را می‌خواست و این منبع استرس و تنش شما شد .


آنچه که در واقع به دنبالش بودید قهوه بود و نه فنجان,


درحالیکه همه به دنبال بهترین فنجان بودید.


حال اگر زندگی قهوه باشد


پس شغل,پول,پست و مقام فنجان هستند,


آنها فقط ابزاری هستند برای حفظ و نگهداری زندگی,


اجازه ندهید اضطراب به دست آوردن...


بهترین فنجان ، لذت نوشیدن قهوه را از شما بگیرد!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۸ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

ما بخشی از طبیعت هستیم نه رهبر آن

ما هیچگاه گیاهی را با ریشه از خاک بَرنمی کنیم

ما زمان ساختن خانه، خاک را چندان جابجا نمی کنیم

ما هنگام بهار آرام روی زمین گام برمیداریم چون "مادر طبیعت" باردار است...

ما هرگز به درختان آسیب نمی رسانیم

ما تنها درختان پیر و خشک را می بُریم و پیش از آن برای آرامش روانش،

ستایشش می کنیم

هرگز بیش از نیاز هیزم نمی سوزانیم

اگر حتی یک درخت جوان و سرسبز را ببُریم همه درختان دیگر جنگل

اشک میریزندو اشک آنها دل ما را شکسته و زخمی می کند

خاک، مادر ...و آسمان پدر ماست...

باران عاشقانه ترین سرود هستی است

طبیعت روح (روان) دارد و مهربانی را درمى یابد

ما بخشى از طبیعت هستیم نه دارنده (صاحب) آن

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱٦ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

تو کجایی سهراب؟؟
خانه ی دوست فرو ریخت سرم!! 

  آرزویم را دستی دزدید...

آبرویم را حرفی له کرد....

مانده ام عشق کجا مدفون شد؟؟

همه را سوزاندن؟؟  

   گله دارم سهراب......

دل من سخت گرفته است بگو....

هوس آدمها تا کجا قلب مرا میکوبد؟؟

تا کجا باید رفت تا زچشمان سیاه مخفی شد؟؟


دوست دارم بروم....

این همه خاطره را از دل من بردارید....

عشق را جای خودش بگذارید.....

بگذارید به این خوش باشم....
که بقول سهراب....
پشت کوهها شهریست...
که در آن هیچ کسی تنها نیست....
عشق بازیچه ی آدمها نیست....
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست.......
ﺍﯼ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ...ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ...
ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ؛ﺑﺰﺭﮒ...
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ:دﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺴﺖ ...
اﯼﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ...
بﮕﺬﺍﺭ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ...
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ پﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺵ ﻏﻢ ...
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﺶ ﻫﺮﺩﻡ ...
آﺳﻤﺎﻥِ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺻﺎﻑ ﺷﻮﺩ...
و ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﺩ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ...ﻧﺮﻭﯼ
ﻭ ﺩﮔﺮﺑﺎﺭ ﻧﮕﻮﯾﯽ : "ﺳﻬﺮﺍﺏ" ﻗﺎﯾﻘﺖ ﺟﺎﺩﺍﺭﺩ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()

تو کجایی سهراب؟؟
خانه ی دوست فرو ریخت سرم!!   آرزویم را دستی دزدید... آبرویم را حرفی له کرد.... مانده ام عشق کجا مدفون شد؟؟ همه را سوزاندن؟؟     گله دارم سهراب...... دل من سخت گرفته است بگو.... هوس آدمها تا کجا قلب مرا میکوبد؟؟ تا کجا باید رفت تا زچشمان سیاه مخفی شد؟؟
دوست دارم بروم.... این همه خاطره را از دل من بردارید.... عشق را جای خودش بگذارید.....بگذارید به این خوش باشم....
که بقول سهراب....
پشت کوهها شهریست...
که در آن هیچ کسی تنها نیست....
عشق بازیچه ی آدمها نیست....
زندگی عرصه ی ماتم ها نیست.......
ﺍﯼ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ...ﻏﺼﻪ ﻧﺨﻮﺭ ...
ﺗﻮ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﺳﺖ؛ﺑﺰﺭﮒ...
ﻭ ﺑﻪ ﻗﻮﻝ ﺳﻬﺮﺍﺏ:دﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯿﺴﺖ ...
اﯼﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ ...
بﮕﺬﺍﺭ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﺑﺒﺎﺭﺩ...
ﺷﺎﯾﺪ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ پﺲ ﺍﺯ ﺑﺎﺭﺵ ﻏﻢ ...
ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﺶ ﻫﺮﺩﻡ ...
آﺳﻤﺎﻥِ ﺩﻝ ﺗﻮ ﺻﺎﻑ ﺷﻮﺩ...
و ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﺍﻫﻞ ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺎﮎ ﺷﻮﺩ ...
ﺷﺎﯾﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺧﺪﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﭼﺘﺮ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ...
ﮐﻪ ﺑﻤﺎﻧﯽ ...ﻧﺮﻭﯼ
ﻭ ﺩﮔﺮﺑﺎﺭ ﻧﮕﻮﯾﯽ : "ﺳﻬﺮﺍﺏ" ﻗﺎﯾﻘﺖ ﺟﺎﺩﺍﺭﺩ؟!

نوشته شده در ۱۳٩۳/٩/۱۱ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط غریبه نظرات ()


Design By : Pichak